تبليغاتX
عاشقانه ها
 زندگی
زندگی عشق است.......
|+| نوشته شده توسط اسماعیل در چهارم مهر 1387  |
 شادی من
|+| نوشته شده توسط اسماعیل در چهارم مهر 1387  |
 پروانه


 

|+| نوشته شده توسط اسماعیل در سی و یکم شهریور 1387  |
 بهانه

کنار اشیانه تو آشیانه میکنم
فضای آشیانه را پر از ترانه میکنم
کسی سوال میکند
برایچه تو زنده ای
و من برای زندگی
تو را بهانه میکنم

(از تو برای تو)

 
|+| نوشته شده توسط اسماعیل در هفتم آذر 1385  |
 تقدیم تو باد

1-     دوستت دارم نه به خاطر شخصيت تو ، بلكه به خاطر شخصيتي
 
 كه من هنگام با تو بودن پيدا ميكنم.
 
2-     هيچكس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد
 
باعث اشك ريختن تو نمي شود.
 
3-     اگر كسي تو را آنطور كه مي خواهي دوستت ندارد ،
 
 به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد.
 
4-     دوست واقعي كسي است كه دستهاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند.
 
5-     بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي
 
 و بداني كه هرگر به او نخواهي رسيد.
 
6-     هرگز لبخند را ترك نكن ، حتي وقتي ناراحت هستي
 
چون هر كس امكان دارد عاشق لبخند تو باشد.
 
7-     تو ممكن است در تمام دنيا يك نفر باشي ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي.
 
8-     هرگز وقتت را با كسي كه حاظر نيست وقتش را با تو بگذراند، نگذران.
 
9-     شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي
 
 و سپس شخص مناسب را ، به اين ترتيب وقتي او را يافتي بهتر مي تواني
 
شكرگذار باشي.
 
10-  به چيزي كه گذشت غم مخور ، به آنچه پس از ان آمد لبخند بزن.
 
11-  هميشه افرادي هستند كه تو را مي آزارند ، با اين حال همواره به
 
ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را ازرده دوباره اعتماد نكني.
 
12-  خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را مي شناسي
 
 قبل از آنكه ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد.
 
 
|+| نوشته شده توسط اسماعیل در هفتم آذر 1385  |
 ما تنها نیستیم وقتی همدیگه رو داریم

 

دیگه چی  میگی

|+| نوشته شده توسط اسماعیل در هفتم آذر 1385  |
 از تو ...برای تنهاییمان
 

به مهر تو ای ماه زیبا قسم
به چهر تو ای مهر رخشا قسم
به آن سینه ی همچو صبح بهار
به آن زلف چون شام یلدا قسم
به آن شکرین خنده ی نوشبار
به آن دیدگان فریبا قسم
به مهر و ماه و چرخ و فلک
به کوه و به دشت و به دریا قسم
به جانهای از عاشقی بی قرار
به دلهای عشاق شیدا قسم
به آن ناله هایی که پر می کشد
به سوی خدا نیمه شبها قسم
به دلدادگان پریشان چو من
که در کودکی یارند رسوا قسم
به عمری که در آرزویت گذشت
به دیروز و امروز و فردا قسم
به آیین طنازی و دلبری
به شیرین، به لیلا ، به عذرا قسم
به پرهیز و تقوی و زهد و دروغ
به ساغر، به مینا، به صهبا قسم
که عشقت ز دل رفتنی نیست نیست
به ذات خداوند یکتا قسم

 

|+| نوشته شده توسط اسماعیل در هفتم آذر 1385  |
 من براي تنهاییهایم تو را میجویم
 

رنج تلخ است ولي وقتي آن را به تنهايي مي کشيم تا دوست را به ياري نخوانيم،

 براي او کاري مي کنيم و اين خود دل را شکيبا مي کند. طعم توفيق را مي چشاند.

 و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن

 و چه بدبختي آزاردهنده اي ست "تنها" خوشبخت بودن در بهشت

 تنها بودن سخت تر از کوير است.

در بهار هر نسيمي که خود را بر چهره ات مي زند ياد "تنهايي" را در سرت زنده ميكند .

 "تنها" خوشبخت بودن خوشبختي اي رنج آور و نيمه تمام است .

 " تنها" بودن ، بودني به نيمه است و من براي تنهاییهایم تو را میجویم

 

|+| نوشته شده توسط اسماعیل در هفتم آذر 1385  |
 بیاد تو و از تو می نویسم....
 

روزها می گذرند و غم ایامی چند
در نبودت
من مجنون شده را میشکند
تکه ای بیش نماندست ز جان و نفسم
واپسین روز مراست
تو بمان .. من که بسم
درد سختیست مرا
قصه ثانیه ها
آخر این را تو بدان
عشق تو
شیشه عمر من است
تو اگر عمر مرا خواهی خوب...
پس .. بگو میشکند

 

|+| نوشته شده توسط اسماعیل در هفتم آذر 1385  |
 برای تو...ودلتنگی های تو
 

 عشق ايستادن زير باران و تر شدن با هم نيست

 عشق آن است که يکي براي ديگري چتر شود

 و او هرگز نمي فهمد که چرا خيس نشد

 

چه ساده با گريستن خويش زاده مي شويم

و چه ساده در ميان گريستن ديگران مي ميريم

 و در فاصله ي اين دو سادگي ، چه معمايي مي سازيم

 ، به نامِ زندگــــــــي

 

آن چنان آزادم که  هر آنچه را بخواهم می گیرم

و هر آنچه را به خواهی

به تو میدهم !

 

 

|+| نوشته شده توسط اسماعیل در هفتم آذر 1385  |
 همه این زندگی...همه خاطراتم...

 

دنبال یک پاک کن می گردم تا همه چیز را پاک کنم...
همه خاطراتم...همه زورد باوری هایم...همه آدم ها...
همه خانه ها...همه گورستان ها...
همه نوشته ها...نامه ها...همه کتاب ها...شعر ها...
همه دوستی ها...دلگیری ها...
همه غصه ها...همه کابوس ها...
همه تنهایی ها...همه عشق ها...
همه حرف ها...همه دوست داشتن ها...
همه رفتن ها و آمدن ها...
همه اعتماد کردن ها...همه خیانت ها...
همه این تخته سیاه لعنتی...همه من ! همه این زندگی...
دنبال یک پاک کن می گردم...

|+| نوشته شده توسط اسماعیل در هفتم آذر 1385  |
 هر شب تو آسمونها دنبال تو می گردم

 

خیلی وقته که پیداش کردم.. یه ستارهء مهربون که هر وقت بهش نگاه کردم بهم لبخند زد.. ستارهء من اون بالاست و من این پایین.. از اینجا تا اونجا یه دنیا فاصله است.. هر شب آرزو کردم که منم ستاره بشم برم پیش ستارهء خودم اما انگار هر شب دورتر و دورتر شدیم.. اون ستاره همیشه مال منه می دونم.. خودم بهش گفتم که همیشه مال منه.. اما اگه من ستاره نشم؟؟

نمی دونم .............. 

|+| نوشته شده توسط اسماعیل در هفدهم مهر 1385  |
 به یادت هستم

 

هوای گریه دارم تو این شب بی پناه

دنبال تو می گردم٬ دنبال یک تکیه گاه

دنبال اون دلی که تنهایی رو می شناسه

دستهای عاشق من لبریز التماسه

|+| نوشته شده توسط اسماعیل در هفدهم مهر 1385  |
 گاهی دلتنگ می شم و....

 گاهی فقط به دلتنگی فکر می کنم..

به روزها٬ خاطرات٬ حرفها٬ دردها٬ گریه ها٬ خنده های تلخ و شاید بعضی وقتا از ته دل......

بعضی وقتا دلم می خواد تمام زنجیرهای وابستگی رو از خودم و وجودم پاره کنم و آزاد و رها باشم.. دقیقا مثه یه روح که هر وقت می خواد به هر جا که بخواد می ره و هیچ وقت هم جایی برای دل خودش توقف نمی کنه.. شاید هذیون بی کسی یا تنهایی یا حوصله سر رفتن می گم.. اما چی می شد اگر اسیر دست زندگی و روزگار نبودیم؟؟؟ چی می شد اگر گذشتهء آدم مدام باهاش نبود و آینده هم مثه کابوس تحقق نیافته هر ثانیه فکرش رو نمی خورد؟؟؟؟ چی می شد برای انجام هر کاری نباید بهانه ای جور می کردیم؟؟

آدمی که در بند خود باشه هیچ وقت آزاد و رها نمی شه حتی اگر تمام زنجیرها رو هم پاره کرده باشه..

|+| نوشته شده توسط اسماعیل در هفدهم مهر 1385  |
 بي تو مثل تو تنهاي تنها

 

هرچي آرزوي خوبه مال تو      هرچي كه خاطره داري مال من

اون روزاي عاشقونه مال تو      اين شبهاي بي قراري مال من

منم و حسرت با تو ماه شدن       تويي و بدون من رها شدن

آخر غربته دنياست مرگ من       اول دو راهي آشنا شدن

تو نگاه آخر تو آسمون خونه نشين بود         دل تو شكسته بودند همه ي قصه همين بود

مي تونستم با تو باشم مثل سايه مثل رويا         اما بيدارم و بي تو مثل تو تنهاي تنها

|+| نوشته شده توسط اسماعیل در پنجم مهر 1385  |
 آنکه آوازي از عشق بر لبان خود دارد نه هرگز متولد شده و نه هرگز مي ميرد.
 
|+| نوشته شده توسط اسماعیل در پنجم مهر 1385  |
 چشم ها امانت دار نیستند!!!

 

 

هیچ وقت راز هایت را به چشمانت نگو چون اون ها وقتی از حرف دلت با خبر می شن

 

می زنن زیر گریه و راز نگهدارت نیستن ...

 

 

آموخته ام که زندگی مثل یک نقاشی است با این تفاوت که در آن از پاک کن خبری نیست

 

 

هميشه غمگين ترين و رنجورترين لحظات انسان توسط كسي ساخته مي شود كه شيرين ترين و شاد ترين لحظات را براي او ساخته است

 

 

براي شکستن شيشه دل نيازي به سنگ نيست اين دل با نگاهي سرد ميشکند

 

 

ويليام شكسپير ميگه: كسي را كه دوسش داري ازش بگذر، اگه قسمت تو باشه بر مي گرده ، اگر هم بر نگشت حتماً از اول مال تو نبوده پس بهتر كه رفت سعي كن به كسي كه تشنه ي عشق است دل نبندي ، سعي كن به كسي كه لايق عشق است دل ببندي چون تشنه ي عشق روزي سيراب خواهد شد

 

|+| نوشته شده توسط اسماعیل در پنجم مهر 1385  |
 یه دنیا یه دنیا عاشقم من...
 

من و تو خیابون...

سه تایی زیر بارون...

انگار همین ترانه رو میخوندیم...

شونه به شونه با هم...

زیر بارون نم نم...

تا خود شب تو کوچه ها میموندیم...

اسم تو بود رو لب من...

قلبها با هم یکی بودن...

تو شب بی ستاره...

تنها شدم دوباره...

چشمهای من چشمهات و کم میاره...

من و ترانه تو...

دل و بهانه تو...

بی تو دلم یه دلخوشی نداره...

                                   دلم واست خیلی تنگ شده...

 

|+| نوشته شده توسط اسماعیل در چهارم مهر 1385  |
 .بر هر که نظر کردم تو در نظرم بودی...
 

هر جا که سفر کردم تو همسفرم بودی..

.وز هر طرفی رفتم تو رهبرم بودی..

.با هر که سخن گفتم پاسخ ز تو بشنفتم..

.بر هر که نظر کردم تو در نظرم بودی...

هر شب که تو تابیدی هر صبح که سر زد شمس..

.از گردش روز و شب شمس و قمرم بودی..

.در خنده من چون ناز در کنج لبم بودی...

در گریه من چون اشک در چشم ترم بودی...

چون طرح غزل کردم بیت لغزلم بودی...

چون عرض هنر کردم سیب هنرم بودی...

آواز چو می خواندم سوز تو به سازم بود...

پرواز چو می کردم تو بال و پرم بودی..

.هرگز دل من چون تو یار دگری نگزید..

.بر خواست که بگزیند یار دگرم بودی...

 

|+| نوشته شده توسط اسماعیل در چهارم مهر 1385  |
 هواي حوصله ابري است.....

 

شايد ميخواهي بپرسي كه:

چرا     هواي حوصله ابري است؟

غروب جمعه رو به ياد بيار

چرا غمگين ميشي؟

شده به اين فكر كني كه به درد نميخوري؟

كاري كه انجام ميدي اوني نيست كه بايد باشه

انگار يه چيزي كمه

و تو حوصله خودت رو هم نداري

و اين مصداق همين حرفه:

 

هواي حوصله ابري است.... 

 

حالا

خوب نگاه كن

لحظات رو خوب نگاه كن

لحظه ، الآن ، حال...

ديگه وجود نداره

اون لحظه اي كه حال بود ، الآن گذشته است

و لحظه اي كه آينده بود حالا حال شده

وكي ميدونه؟

حالي رو كه گذشت خوب به خاطر داشته باش

دو حالت وجود خواهد داشت

يا از گذشته ات، از حالي كه رفت ، راضي هستي

يا اينكه حسرت و پشيماني...

اگه حال رو هم با حسرت و پشيماني بگذروني

آينده هم حسرت خواهي خورد

چون ميتونستي حسرت نخوري

قديميها خوب حرفي ميزدند:

”از هر جاي ضرر برگردي، منفعته“

حال رو فداي حسرت گذشته نكن

تا آينده ات حسرت آلود نشه...

 

 

لحظه ها را درياب

چشم فردا كور است.....

|+| نوشته شده توسط اسماعیل در چهارم مهر 1385  |
 
 
بالا